کوتاه نوشت های یک روحی
مینیمال های پویا روحی

داستان پیرمرد عاشق

یکشنبه 18 مهر 1389

نویسنده: پویا روحی | طبقه بندی:روزنوشت، 

ممکن است این داستان را قبلا جای دیگری خوانده باشید همان طور که من هم برای چندمین بار بود که این داستان را می خواندم ، اما انقدر زیبا عشق را به تصویر کشیده بود که واقعا دلم نیومد آن را با شما به اشتراک نگذارم .

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید از شما عکسبرداری شود تا جائی از بدنتان آسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

مگرم شیوه ی چشم تو بیاموزد کار         ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند