غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم / تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم / رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد / من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم .

تو در من آن تب گرمی که آبم می کند کم کم / نگاهت نیز چون مستی خرابم می کند کم کم / منم آن کهنه دیواری به جا از قلعه های سنگ / که باد و آفتاب آخر خرابم می کند کم کم .

خاطرات چوب های خیسی هستند که با آتش زندگی نه می سوزند و نه خاکستر می شوند !

تو و بهار برایم دو فصل مشترکید ، ز ره رسیدنتان رفتن زمستان است .

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی ، ای شکوه بی پایان ، ای طنین دل انگیز ، من می شنوم ، به آسمان بگو که من می شکنم هرآنچه که تو را شکسته و می شنوم هرآنچه در سکوت تو نهفته !